نیکا جون هدیه ناز خدا

تولدت مبارک

ای گل گلدون من

هزار سال زنده باشی

بسته به تو جون من

این هدیه تولد

پیشکش چشمای تو

نازگل زیبای من

چشام زیر پای تو .

سومین سال تولد نیکا جون با تم باب اسفنجی بود متاسفانه عکسا توگوشی بود وگوشی سوخت ومن توخیال خودم عکسارو دارم.شاید خاله جون عکسارو تو گوشیش داشته باشه.

 

.




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : سه شنبه 13 مهر 1395 | 10:27 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

دنياي بچگي هاتو دوست دارم ....

دنياي عروسك بازيهاتو دوست دارم....

دنياي گريه ها وخنده ها تو دوست دارم....

ناز چشمات دل و دنياي من شده.....

امسال نيكا رسما با ماماني به استخر ميره وكلي ذوق واب بازي. دخترك شيطون من هربار كه از استخر ميادبا شيرين زبوني ميگه: مامان من وقتي پسر شدم ميخوام با بابايي برم استخر خب الهي من فداي خوشگليت بشم. 

اين روزهاي نيكا به روايت تصوير

اينم يه عكس از اول صبح كه نيكا خواب آلو ميره مهد

 

 

بوي موهات زير بارون

بوي گندم زار نمناك

بوي شوره زار خيس

بوي خيس تن خاك

 

کار ِ رود رفتن است
کار ِباد، آمدن
کار ِعشق، بردن است
کار ِدل، باختن ...

کار ِمرگ هر چه هست
کار ِماست
  عاشقانه زیستن.

 

 

 

گيسوان طلايي دختري

سفر به شمال مورخ95/03/14

سفر به اروميه مورخ 95/04/16 عيد فطر

اولين نقاشي حرفه اي دختري بطور ناخوداگاه

نيكايي در تولد انيسا 

نيكا جون در تولد سلدا وحسنا

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 9:16 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

سال 94 با تمام خوشي ها وسختي ها سپري شد. وتنها لحظات خوب وشيريني كه بوده رو سعي ميكنم به تصوير بكشم و تو ذهن باقي بمونه. 

نيكا جونم يه بهار ديگه اومد ومن شاهد بزرگ شدن تو دختري هستم واز هر لحظه اش لذت ميبرم و وجود تو در زندگي من وبابا جون بيشتر معني ميده .اميدوارم هميشه سلامت باشي گلم. محبت

برنامه ي تعطيلات سال 95 سفر به شيراز بوده.خدارو شكر سفر خوبي بود و همسفرهاي خوبي داشتيم پرازخاطره هاي شيرين وبياد ماندني.

لحظه تحويل سال

 

 

بعد از اتمام تعطيلات نيكا اماده شده بره مهد كودك

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 31 فروردين 1395 | 10:03 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

خدارو شكر امسال پاييز و زمستون پر از برفي رو داشتيم. ونيكا امسال برف وبارون رو بخوبي درك ميكنه و از ديدنش كلي ذوق ميكنه اين دختريبغل .تو روزهاي سرد نيكا خيلي زود تو خونه حوصله اش سر ميره ومدام دوست داره بره بيرون وبقول خودش مامان بريم گردشبی حوصله.تا يه برف كوچولو مياد بريم ادم برفي درس كنيم. كافيه يه كوچولو بره بيرون مگه ميشه راضي كرد اين خانوم را كه بياد خونهغمگین.

يكي از اخر هفته هاي اذر ماه من ونيكايي دوتايي بدون بابا يه مسافرت به تهران داشتيم. بابايي بخاطر مشغله كاري نتونست بياد. در نوع خودش تجربه ي خوبي بود. ولي نيكا دلتنگي بابا رو ميكرد اين شيطونچشمک

اينم يه ادم برفي كه تو مهد درست كردن ونيكا عاشق اين ادم برفي شده 

اينجا نيكا با ارمينا رفتن شهربازي خيلي خيلي بهش خوش گذشت

يه چند تال عكس از شب يلداي 94 

تا وقت اذان ميشه ميگه مامان بريم نماز بخونيم

للب




[ موضوع : خاطرات ]
تاريخ : سه شنبه 15 دی 1394 | 10:33 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

از اول پاييز شروع كنيم كه مصادف با عيد قربان بود وما با خاله جونيها وماماني جون وآقاجون رفتيم زيبا كنار وعيد قربان امسال كنار هم حسابي خوش گذشت .با اينكه تابستون تموم شده بود ولي هواي شمال نسبتا شرجي وگرم بود طوري كه نيكا جون حسابي اب بازي كرد و به قول خودش حال كرد.

واما 15 مهر ماه عروسي پسر عمه نيكا بود وچند تا عكس يادگاري از عروسي از نيكا جون گرفيم

از اواخر مهر هر روز تو فكر اين بودم كه كي ميشه نيكا از پوشك خداحافظي كنه .سوالتا اينكه اين فكر من در بيست وشش ماهگي نيكا جون يعني 94/08/17 عملي شد وبطور جدي شروع كردم وتايمي كه نيكايي خونه اس پوشك استفاده نميكنمخسته وچه سخت وكند ميگذره برام . اميدوارم با شكست روبرو نشم وبزودي زود موفقيم رو تو اين كار ثبت كنم چون تايمي كه نيكا به مهد ميره از پوشك استفاده ميشه.

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 20 آبان 1394 | 10:42 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

فكر كردن هم درباره اش برام سخت بود نيكا بقدري وابسته شير مادر بود كه از 18 ماهگي نيكا بفكر اينكه چه روشي رو بكار ببرم تا نيكا كمتر اذيت بشه .تا بلاخره روز جدايي نيكا از شير مادر رسيد.غمگینواقعا برام تلخ وسخت بود .بايد اين تصميم رو جدي تر ميگرفتم تا بتونم باهاش كنار بيام. تا اينكه روز 94/06/23 اين تصميم عملي شد.نيكا 2 سال هفت روز ، شب وروز در اغوش من شير ميخورد واين با تمام سختيهاش يك لذت خاصي براي مادرو كودكش هست. نقش مادر بودن ومهر مادري رو بيشتر به اثبات ميرسونه واقعا روز تلخ وسختي بود روزي كه من ونيكا باهمديگه گريه ميكرديم نيكا اشك ميريخت وبه دنبالش اشك من جاري ميشدغمگین

نارحتي نيكا از يك طرف .زياد بودن شير از طرفي منو اذيت ميكرد.ولي خدارو شكر نيكا منطقي تر از اوني بود كه فكر ميكردم ، بي تابي خيلي زيادش بيشتر براي روز اول وشب اول مخصوصا موقع خوابيدن نيكا بودن ونيكاي عزيزم به اين باور رسيد كه ديگه وقت خداحافظي ازبزرگترين وابستگيش در اين سنه. وبا ااين جدايي نيكا وارد فصل جديدي از زندگي خود ميشود وچه زيباس اين دنياي كودكانهمحبتمحبت




[ موضوع : خاطرات ]
تاريخ : دوشنبه 6 مهر 1394 | 10:05 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

totalgifs.com aniversario gif gif 59.gif

totalgifs.com aniversario gif gif 24.gif

 

 

totalgifs.com aniversario gif gif 32.gif

نيكا جون تولد دوسالگيت مبارك خوشگل مامان.

دو سال به سرعت برق باد امد ورفت ونيكاي من دوسال بزرگتر شد .با تموم شدن دوسالگي يه حس عجيبي به ادم دست ميده .شايد كودكت اونقد بزرگ شده ديگه خيلي راحت منو مادر ،مامان جون ،ماماني صدا ميزنه .همه ي خواسته هاشو راحت بيان ميكنه .كاملا محسوس بزرگ شدنش. وهرچه بزرگتر ميشه اين حس مادر بودن زيباتر ودلنشيتر ميشه. ومن عاشقانه دوستت دارم

تولد دوسالگي نيكا جون رو يه سفر به مشهد رفتيم .به همين خاطر يه تولد كوچولو سه نفري تو هتل برگزار كرديم .اي جونم نيكاي عزيز به همين تولد هم كلي ذوق ميكرد

 

جشن تولد سه نفري در هتل 

منتظر دريافت كارت پرواز

 

 

نيكا در حرم امام رضا

 

با ديدن اب نيكا هميشه خوشحال ميشه كه ميگفت مامان من خيلي خوشحالم آب هم خيلي خوشحاله 

خداروشكر سفر خيلي خوبي بود طوري كه بعد از اين كه اومديم زنجان تا از بيرون ميريم خونه نيكا كلي گريه كه بريم هتل .حالا ما هرروز با نيكا دختري برنامه داريم .هتل از كجا بياريم نميدونم. 

 




[ موضوع : مسافرت وگردشگری]
تاريخ : سه شنبه 24 شهريور 1394 | 11:8 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

بالاخره بعد از غیبت طولانی وقت کردم بیام برات بنویسم از روزهایی که گذشتخندونک.در واقع یه جورایی تنبلی میکردم چشمکولی الان که نیکا خوابیده منم دارم هول هولکی یه چیزای مینویسم اخه خیلی شیطون شدی وفرصت هیچ کاری رو به من نمیدی.دلخور تا به چیزی دست میزنم جلوتر از من میخواد اون کارو انجام بده . الان که نیکا22 ماهشه کاملا صحبت میکنه وبا شیرین زبونیش دل من وبابایی رو میبره. قربونش برم..بوسمحبت مثلا میخواد بگه مورچه رو بکشم. میگه مامان مورچه را کشت بزنمبوسمحبت

ماه اردیبهشت تقریبا ماه خیلی سختی برای نیکا بود.غمگین طفلکم مجبور بود بره مهد کودک ومن اصلا طاقت دیدن اشک نیکارو نداشتم. اصلا دلم نیمخواست نیکایی با این سن کم بره مهدکودک. دو روز میبردم وروز سوم مثل دیوونه ها میشدم ومیگفتم نه دیگه نیکا مهد نمیره. واینطوری خود نیکا بیشتر سردرگم بود. قهرحالا با خودش میگفت اینا دارن چیکار میکنن. گیجتصوری که از مهد داشتم مثل یک زندان بود. بالاخره تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم وقید شاغل بودن رو بزنم وخودم کنار دختر عزیزم باشم. برام سخت بود بعد ده سال کار کردن بشینم خونه . ولی بعضی وقتا به خودم میگفتم بهتر اینطوری استراحت میکنم.متفکر تا اینکه رفتم صحبت کردم اداره که اقا من دیگه نمیام سرکار.شاکی ولی با مخالفت کارفرما روبرو شدم وبنا شد که تا یه مدتی من نیمه وقت برم سرکار تا ساعت 11 . تا اینطوری بتونم بیشتر کنار نیکا باشم. متنظربالاخره نیکا رسما از 9 خرداد راهی مهد شد.غمگین وبرخلاف اونچیزیکه تصور میکردم خیلی راحت به مهد کودک عادت کردشاید علتش کم بودن زمانش باشه. خداروشکر تقریبا اون روزهای سخت تموم شد زیبا.و نیکا الان با رضایت کامل مهد میره. امیدوارم روزهایی که میخواهد تمام وقت بره هم براش خوشایند باشه.تغییر دیگه ای که بود .اساس کشی که داشتیم .خسته ما ایندفعه یه خونه ی ویلایی گرفتیم تا متفاوت باشه از آپارتمان نشینی

حالا بریم سراغ یه سری از عکسهای خوشگل دختری که زیاد این مدت نتونستم ازش عکس خوبی بگیرم.

نیکا در پل طبیعت (تهران) چون دیروقت بود نشد عکسهای بهتری بگیرم

نیکا در حیاط خونه ی جدید

تعطیلات 14 و 15 خرداد نیکا در سرعین وشمال

اینجا نیکا جون مایو پوشیده تا بره ابگرم:دختری  با دیدن استخر کلی ذوق کرد وحسابی بغل مامانی وخاله جونی شنا کرد. از هیجان نمیدونست چه بکنه عسلم

بدون شرح...

اینجا هم که معلومه کار کی میتونه باشه. از دست این خاله جونی نیکا. تا چشمم ازش دور میشه اینطور میشه ...

برای اولین بار نیکا دختری با بابایی رفته آرایشگاه گیسوانش رو کوتاه کرده نه که موهای نیکا خیلی زیاده اذیت میشد..خندونک

خاله سعیده وعمو حمید با خودشون یه مهمون آلمانی آورده بودن منم واسه یادگاری با نیکا ومستر هلموت عکس گرفتم . البته نیکا اولش خیلی غریبی میکرد. تا اینکه موقع رفتن یه کم عادت کرد.




[ موضوع : خاطرات ]
تاريخ : سه شنبه 23 تير 1394 | 15:34 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






[ موضوع : خاطرات ]
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 1:24 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

نیکای عزیزم لحظه تحویل سال 94 ساعت 2:15 شب بود و تو خواب بودی.

دومین روز تعطیلات تصمیم گرفتیم بریم کرمانشاه .با سعیده جون وحمید.سفر خوبی بود خیلی خوش گذشت

اولین روز عید نیکا جون اماده شده بره عید دیدنی

سفره هفت سین در کرمانشاه

نیکا در طاق بستان

نیکا دربیستون

 

 




[ موضوع : مسافرت وگردشگری]
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 1:11 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

از واکسن هجده ماهگی نیکا خیلی وحشت داشتم فک میکردم خیلی اذیت بشه .خداروشکر راحتتر از اون چیزی بود که فکر میکردم. فقط دومین روزواکسن کمی پاش درد کرد.

یه ساعت بعد از واکسیناسیون

 




[ موضوع : واکسیناسیون]
تاريخ : جمعه 21 فروردين 1394 | 0:54 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

این روزها دیگه نیکا تقریبا به تمام کلمات مسلط شده هرچی رو بخوبی تکرار میکنه از جملات کوتاه کم وبیش استفاده میکنه .بوسواقعا با بزرگتر شدن نیکا عشق من ووابستگی من بیشتر از هر روز میشه طوری که محل کار واقعا لحظه شماری میکنم تا زودتر کنار نیکا جونم باشم. بغلاخه با شیرین زبونیش دل همه رو میبره این وروجک. محبتبراش بیشتر کتاب میخرم. ونیکا با علاقه بیشتری کتاب ومیاره پیش من ومیگه برام بخون .راضیکم وبیش مریض میشه .گریه  وای وقتی مریض میشه حتما یه تب حسابی میکنه . غمناک با مریضی نیکا من بیشتر مریض میشم خندونک ولی در کنار شیرینهای بچه داری سختی های خودشو داره جشنعاشق بچه های کوچیکه. وقتی بچه های فامیل ومیبینه دیگه مامانو نمیشناسه. وحسابی با همشون بازی میکنه .چشمک

نیکا در حال نوشتن تکلیف شب

نیکا در شهربازی سرپوشیده برای اولین بار بود . خیلی متعجب ودر عین حال خوشحال

تعطیلات 22 بهمن رفتیم تهران خونه ی خاله سعیده . ونیکا حسابی شیطونی کرد.اینم نیکا جونی در پاساژ کوروش. قربونت برم تا میگم نیکا واسا عکس بگیرم قیافه نیکا این شکلی میشه.

 




[ موضوع : خاطرات ]
تاريخ : يکشنبه 3 اسفند 1393 | 23:16 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

نیکا جونی سلام. این روزانمیدونم چرا خیلی وقت کم میارم .نمیدونم کی شب میشه کی روز.غمگینولی خدارو شکر خوب میگذره .خندونکتو عزیز دلم هروز شیرین زبونتر میشی.کلمات جدید ادا میکنی .ومن وبابایی لذت میبریم. بوس

برسیم سراغ شب یلدای 93. اول شب رفتیم خونه مامان جون. حسابی با عمو ها وعمه ها خوش گذشت. وتو نیکای عزیز مثل همیشه با شیطنت همه رو میخندوندی.

از اونجا یه سری خونه ی آقاجون زدیم.وقتی رسیدیم خونه ی آقاجون سورپرایز شدیم .بله مامانی جون حسابی همه رو شگفت زده کرده بود.یک یلدای کاملا سنتی. بله کرسی گذاشته بود. واقعا لذت بخش بود. واونجا هم حسابی با خاله ها ودایی ها خوش گذرونیدم.

نیکا جونی برروی کرسی

چند روز بعد از شب یلدا یعنی 93/10/04 من وبابایی ونیکا جون ومامان جون زیارت کوچولو رفتیم قم

مثل همیشه سراغ جاهای خاصی میگردی ومیری شیطونی میکنی

نیکا در حال نماز خوندن

اخه دختر چرا رفتی تو کشو.

نیکا در محل کار مامان. خب اومدم به مامانم کمک کنمخندونک

یکی دیگر از مدلهای تماشای تلوزیون نیکا دختری.

نیکا در کنار نی نی های دوستای مامان




[ موضوع : مناسبتها]
تاريخ : دوشنبه 15 دی 1393 | 22:52 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

پروازمون ساعت 12/30 روز پنجشنبه مورخ 93/09/13 بود وقتي رسيديم فرودگاه . با ديدن سالن بزرگ فرودگاه دوس داشتي بدو بدو كني . منم همكاري كردم وپا به پاي تو اروم ميومدم.سوار هواپيما كه شديم خوابيدي تا اينكه تو فرودگاه قشم بيدار شدي. سفر كوتاهي بود ولي خوب بود. متاسفانه تو زود خسته ميشدي و بهانه ميگرفتي يه جورايي احساس دلتگي ميكردي. روز برگشت تو فرودگاه قشم حسابي گريه كردي فك كنم خسته بودي از سفر با رسيدن به فرودگاه مهراباد وديدن ماشينمون حسابي ذوق كردي الهي فدات بشم كه اينقد احساساتي هستي

نيكا كنار كاكتوسها در فرودگاه قشم

 

غار خربس در قشم . غار جالبي بود نيكا با ديدن غار حسابي وحشت كرده بود

دره ستارگان. ( يه فلاكس چاي همراه مامان وبابايي بو دكه اينجا نوش جان كرديم وحسابي لذت برديم)

جزيره ناز واقعا زيبا و ناز بود

اينم طوطيا يا همون خارپشت دريايي برام خيلي جالب بود كه ليدرمون واسمون گرفت

جنگل حرا اينجا هم واقعا جالب وديدني بود .نيكا جون سوار قايق

و اين هم غروب زيباي قشم




[ موضوع : مسافرت وگردشگری]
تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | 11:45 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |

هر ماه كه ميگذره نيكا جوني حسابي پيشرفت ميكني. مثلامامانو چند تا دوس داري ؟ ده تا  .نيكا عسل ؟ بابا

به آقاجون ميگي آقاني . عمو عمه رو راحت صدا ميكني. جمله ي اب بريز بيده رو ادا ميكني.وقتي چيزي ميخواي ميگي من من .خلاصه هروز جيگرتر ميشي دختر نازم.البته شيطونتر وهرچي كه ميگي بايد اون بشه وگرنه....

يكي از سرگرميهاي نيكا نشستن داخل ماهيتابه

عكس

تا بهت ميگم نيكا واسا عكس بگيرم اينجوري ميشي

اينم چند تا از عكسات پيش ني ني هاي دوستاي مامان

اينم نيكا جون يهويي




[ موضوع : خاطرات ]
تاريخ : سه شنبه 18 آذر 1393 | 11:21 | نویسنده : فاطمه مامي نيكا |
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
http://www.totalgifs.com/aniversario/07.gif
0.065510988235474